۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه

قوانین ترمودینامیک خیلی منطقی و معقول هستند ولی من از اینهمه نتایجی که ازشون استخراج می شه هیچ خوشم نمی آد ولی مثل اینکه راهی نیست. ضمنأ وقتی به اضطراب نزدیک شدن امتحانات ، عذاب وجدان درس نخوندن و تمام روز رو توی یک دنیای دیگه سیر کردن اضافه می شه واقعأ زندگی سخت می شه

۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه

این جملات بعد از یک روز خیلی پر تنش نوشته شده، اینجا می نویسم که دوباره بخونمشون

قسمتی که من باید در موردش حرف می زدم تموم شد، این مرحله هم ختم به خیر شد و من حالا یک قدم به هدفی که هنوز نمی دونم چیه نزدیک شدم. الان بقیه همگروهیها دارند در مورد پروژه حرف میزنند و من دارم می نویسم، دیگه نمی خوام گوش کنم
خیلی آروم شدم به همین دلیل می خوام با خودم کنار بیام که چرا دو شب اخیر رو اصلأ نخوابیدم. به خاطر اضطراب روزهای آخر تحویل دادن پروژه یا به خاطر هیجان حرف زدن با کسی که دلم می خواست تو بود ولی نیست یا اینکه به خاطر تویی که دارم سعی
میکنم به خودم بقبولانم که دیگه رفتی. تو چی فکر می کنی؟ به نظرم ملغمه ای از همه اینا علاوه بر اینکه تا بیست و دو روز دیگه دارم می آم جایی که اصلأ یادم نمی آد بدون تو چه شکلی بود. الان دیگه وقتشه که باور کنم همه چی تموم شده و اینبار مثل همیشه نیست، دیگه شروع دوباره هم ممکن نیست.خیلی سخته ، حتمأ تو هم این روزا رو تجربه کردی ولی برای تو هم اینقدر طولانی شد؟
می دونم که نه! چون تو هیچ وقت معنی تسلیم رو یاد نگرفتی و مثل من برای خودت اونی که دوست داری رو غیر ممکن تعریف نکردی، اینهم نتیجه اش ! اگه تسلیم می شدی الان پیش من بودی، نمی رفتی یا حداقل اونجا که بودی صبر می کردی تا منم برسم
همینکه الان نیستی و دیگه بر نمی گردی یعنی که تو هیچ وقت قبول نکردی که اون رفته و تو راهی نداری جز اینکه به من قناعت کنی ! ولی منوببین! نشد، نتونستم قبول نکنم، نه که سمج نبودم، بودم ولی پشتکار تو ازسما جت من هم بیشتر بود. تو طوری به رویاهات وصل بودی که من مجبور شدم از تو ببرم، مسخره است، نه؟
تو رفتی دنبال رویای خودت و حالا دیگه برای من رویا شدی ولی من واقعی بودم اگر می خواستی. باور کن


۱۳۸۵ بهمن ۱۱, چهارشنبه

نمی دونم برخورد از نوع سوم با هندی ها چرا اینقدر سخته ! من یک پروژه دارم با این جماعت که به حول و قوه الهی داره به آخر
می رسه ولی واقعأ بیچاره شدم توی این سه ماه اخیر. فکر می کنم حساسیتم نسبت به فیلم هندی به سمت بینهایت میل کرده، ضمن اینکه هر گونه احساسات نژاد پرستانه رو محکوم می کنم در عین حال معتقدم که تمام تلاشم را درجهت برقراری روابط حسنه کرده ام ولی نتیجه ای حاصل نگردیده است

۱۳۸۵ بهمن ۸, یکشنبه

سلام

از وقتی تصمیم گرفتم اینجا بنویسم کمتر تنها میشم ! من می خواستم تنهاییم رو اینجا یادداشت کنم ولی اونم دیگه قسمت نمی شه. البته دلیل دیگه ای هم هست که نمی تونم راحت بنویسم؛ فارسی تایپ کردن برام سخته و نامأنوس ولی دارم تلاش می کنم به هر حال. چون خیلی وقته که نوشته های ملت رو می خونم و لذت می برم؛ فکر میکنم یه کمی هم به خاطر اینه که میخوام بگم منم هستم. یعنی یه نفر اینجاست که می خونه (هم آواز و هم نوشته) ونگاه می کنه و گوش می کنه ولی کمتر می تونه حرف بزنه. حرف روزمره زیاد می زنه ولی انگار خیلی فایده نداره در راستای تقلیل علاقه مفرطش به جلب توجه! درهر صورت و با تأخیرسلام.این سلام رو باید توی پست اول می نوشتم ولی نشد یعنی چون باید سریع همونی که نوشته بودم پابلیش می کردم ؛همین الان هم دو تا مهمون کوچیک دارم(بیست سالشونه) که اینجا دارن سروصدا می کنن. خلاصه خیلی سلام

آزمایش می کنیم

دیروز اولین برف زمستانی اینجا بارید.خیلی دیر شده بود،حداقل برای قاره سبز و البته سرد، دیر شده بود
فکر میکنم هوا هم مثل من منفعل شده شاید هم فقط میخواد یه مدتی با من همدلی کنه.