دارم میرم ایران. کسی چیزی نمیخواد براش بیارم؟ کسی چیزی نمیده ببرم ایران؟ فقط از قبل گفته باشم، خودتونو نمی برم و کسی رو هم نمی تونم بیارم.
سه روز اخیر خیلی زود گذشت، تمیز کردن این کلبه محقر و جمع کردن وسائلم به اضافه ثبت نام ترم آینده و تعیین موضوع پروژه ام که بعد از برگشتنم باید شروع کنم یک طرف، حتی نتونستم از فیلم دیدن بگذرم. همه اینا رو اجرا کردن به صورت همزمان ، از قابلیت های جدید من محسوب میشه. راستی به همه اینا باید کادو تولد خریدن برای چهارتا دوست خیلی خوب رو هم اضافه کنم که خودش خیلی وقتگیر بود.
ولی من هنوز قانع نشدم که مردادی بودن اغلب دوستان خیلی نزدیکم فقط اتفاق باشه، بیشتر شبیه یه تبانی برای ضربه زدن به تعادل اقتصادی شخص بنده به نظر میرسه. یه جور براندازی نرم با برنامه ریزی قبلی باید باشه.
پ.ن: من فکر می کردم حداقل تو فیلمها آدمهای بد عاقبت به خیر نمیشن. یعنی خلافکارها از چنگ قانون نمیتونن فرار کنن و خیانتکارها یا پشیمون میشن یا بهشون خیانت میشه ولی Match point همه این فکر و خیالها رو نقش بر آب کرد. به نظرم جالب بود، فیلم خیلی غیرمعمولی تموم شد.
توی فیلم About a boy هم یه جمله بود که خیلی دوستش داشتم:
No man in an Island.
ولی همه آدما دارن سعی می کنن که جزیره باشند چون آسونتره.
۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۱۳, شنبه
روزهایی هستند که به نظر ابری نمی رسند، آن دور دورها آفتابی، ستاره ای چیزی روشن است.در این روزها من خیلی آرام، قدم به قدم به هدفم نزدیکتر میشوم. به اطراف نگاه می کنم و می بینم که حتی آرزوهایم نزدیک شده اند پس به آرزوهای جدید فکر می کنم. به گذشته فکر می کنم و خدا را صد بار به خاطر نبودنت و رفتنت شکر می کنم.
اگرحرف از جدا شدن نمی زدی، مگر من از تو و دنیای کوچک اطرافمان جدا می شدم؟ کی می توانستم اینهمه دور از تو، هر روز را با فکر انجام دادن کاری به جز برگشتن پیش تو شروع کنم. همان چند وقتی که تازه اینجا آمده بودم و نمی دانستم تو مدتهاست از من دوری، هر قدمی که اینجا بر می داشتم برای فیصله دادن قضایا و هر چه زودتر برگشتنم بود.
خلاصه این روزها دوست دارم با فریاد به خودم و همه اعلام کنم: من از ته ته دلم خوشبختم. برای خوشبختی بهانه نمی خواهم، تو را هم لازم ندارم.
روزهای دیگری هستند که تاریکند، هر چه دنبال شمعی، چراغی، چیزی بگردی پیدا نمی کنی. در این روزها تند و تند پلک می زنم بلکه منظره روبرویم عوض شود. از خودم می پرسم من اینجا این همه دور از تو و خانه امنم چه می کنم؟ای داد و بیداد. دنبال آرزوی خودم آمده ام یا آرزوهای کسی دیگری؟ شاید مادرم! خودم که به جز تو آرزویی نداشتم. از این بابت مطمئنم، سالها بود هر وقت کسی آرزویش یا هدفش( فرقی نمی کند، من هدف به آرزوهایی می گویم که کوچکترند) را می گفت و از من می پرسید جوابم هیچ بود. هر چه می گشتم به جز تو چیزی برای خواستن پیدا نمی کردم ولی نمیشد این را برای کسی توضیح داد که!
من که سالها به جز به تو رسیدن برای چیزی تلاش نکرده بودم، پس چطور به اینجا رسیدم؟ این راه نزدیک شدن به تو نیست که! آسمان این روزها برای همین تاریک است، چون من راه را اشتباه آمده ام و در این مسیر قدم به قدم از تو دور می شوم. در این روزها حتی یک ذره هم خوشبخت نیستم و برای از خواب بیدار شدن هم دلیلی پیدا نمی کنم.
اصلآ بدون تو روزها نمی گذرد.
روزهایی که دم به دم به طور نامنظم جا عوض میکنند باعث شده اند من هم مثل تابستان اینجا شوم. هر روز که بیرون می روی باید یک طیف کامل لباس برداری، هوا بین ده درجه تا سی درجه متغیر است. و من هر روز حواسم هست به این عوض شدن روزها. می دانم که ماندگار نیستند.
آرزوی بعدی بیشتر شدن روزهای آفتابی است.
اگرحرف از جدا شدن نمی زدی، مگر من از تو و دنیای کوچک اطرافمان جدا می شدم؟ کی می توانستم اینهمه دور از تو، هر روز را با فکر انجام دادن کاری به جز برگشتن پیش تو شروع کنم. همان چند وقتی که تازه اینجا آمده بودم و نمی دانستم تو مدتهاست از من دوری، هر قدمی که اینجا بر می داشتم برای فیصله دادن قضایا و هر چه زودتر برگشتنم بود.
خلاصه این روزها دوست دارم با فریاد به خودم و همه اعلام کنم: من از ته ته دلم خوشبختم. برای خوشبختی بهانه نمی خواهم، تو را هم لازم ندارم.
روزهای دیگری هستند که تاریکند، هر چه دنبال شمعی، چراغی، چیزی بگردی پیدا نمی کنی. در این روزها تند و تند پلک می زنم بلکه منظره روبرویم عوض شود. از خودم می پرسم من اینجا این همه دور از تو و خانه امنم چه می کنم؟ای داد و بیداد. دنبال آرزوی خودم آمده ام یا آرزوهای کسی دیگری؟ شاید مادرم! خودم که به جز تو آرزویی نداشتم. از این بابت مطمئنم، سالها بود هر وقت کسی آرزویش یا هدفش( فرقی نمی کند، من هدف به آرزوهایی می گویم که کوچکترند) را می گفت و از من می پرسید جوابم هیچ بود. هر چه می گشتم به جز تو چیزی برای خواستن پیدا نمی کردم ولی نمیشد این را برای کسی توضیح داد که!
من که سالها به جز به تو رسیدن برای چیزی تلاش نکرده بودم، پس چطور به اینجا رسیدم؟ این راه نزدیک شدن به تو نیست که! آسمان این روزها برای همین تاریک است، چون من راه را اشتباه آمده ام و در این مسیر قدم به قدم از تو دور می شوم. در این روزها حتی یک ذره هم خوشبخت نیستم و برای از خواب بیدار شدن هم دلیلی پیدا نمی کنم.
اصلآ بدون تو روزها نمی گذرد.
روزهایی که دم به دم به طور نامنظم جا عوض میکنند باعث شده اند من هم مثل تابستان اینجا شوم. هر روز که بیرون می روی باید یک طیف کامل لباس برداری، هوا بین ده درجه تا سی درجه متغیر است. و من هر روز حواسم هست به این عوض شدن روزها. می دانم که ماندگار نیستند.
آرزوی بعدی بیشتر شدن روزهای آفتابی است.
۱۳۸۶ مرداد ۱۱, پنجشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه
کاش میشد دنیا چند روزی به من مرخصی میداد! منظورم اصلأ رفتن به تعطیلات بعد از امتحانات و از این مرفه بازیها نیست.فقط دلم میخواست خیلی ساده عقربه های ساعت همینجا می موندند، فقط برای دو روز. من یک عالمه فیلم ندیده دارم و توان امتحان دادن هم ندارم. آقایون امتحانات به من دو روز امان بدین!!!!
( البته "ات" برای صیغه جمع مؤنث استفاده میشه ولی امتحان رو من نمیتونم جزو جنس لطیف محسوب کنم).
قول میدم بیشتر از دو روز طول نکشه، بعدش هم مثل دخترای خوب میشینم سر درس و مشقم.
ولی....... اگر بشه سه روزش کنید که عالی میشه!
پ.ن: مرخصی ندادن بهم، جمعه امتحان دارم :(
( البته "ات" برای صیغه جمع مؤنث استفاده میشه ولی امتحان رو من نمیتونم جزو جنس لطیف محسوب کنم).
قول میدم بیشتر از دو روز طول نکشه، بعدش هم مثل دخترای خوب میشینم سر درس و مشقم.
ولی....... اگر بشه سه روزش کنید که عالی میشه!
پ.ن: مرخصی ندادن بهم، جمعه امتحان دارم :(
۱۳۸۶ مرداد ۲, سهشنبه
هیچ می دانی من سخت ترین جدایی را وقتی با تو بودم تجربه کرده ام؟ وقتی ساکت کنارت می نشستم و نگاهت می کردم وقت حرف زدنت.همان روزهایی که هنوز همه چیز سر جایش بود و ما بعضی غروبها از خانه بیرون می زدیم که دوباره و دوباره شهری را که خیلی دوست دارمش، مرور کنیم.
آن غروبها گاهی در خودم بغض می کردم از غصه دانستن اینکه این غروبها بی انتها نیستند و تمام میشوند .
ترس رفتن تو و چشم انداز نبودنت ، حتی وقتی پیشم می نشستی ترکم نمی کرد.
بچه که بودم هرگزبزرگتری را به بازیهایم دعوت نکردم ،می دانستم که این دنیای شیرین، خیالی است و پایدار نیست ولی با این وجود تسلیم وسوسه ادامه دادن بازیهایم می شدم. این بارهم بازی کردم، با علم به بیهودگی اش بازی کردم. پشیمان نیستم از شروع کردنش فقط کاش آنروزها از بازی بودنش مطمئن نبودم، دیگر با تو که بودم حداقل بغضم نمی گرفت.
راستی تو هم تسلیم وسوسه بازی کردن شده بودی؟ یا خیلی ساده حتی یک لحظه هم به من و این بازی فکر نکردی؟ اصلأ تمام این سالها مرا در کنارت می دیدی؟
۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه
۱۳۸۶ تیر ۲۶, سهشنبه
۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه
۱۳۸۶ تیر ۱۹, سهشنبه
خانم ناله از دوستان نزدیک من است. اینقدر نزدیک که مدتهاست با هم سفر می کنیم، مهمانی می رویم، با هم درس می خوانیم و خلاصه با هم زندگی می کنیم. به نظرم دوست خیلی خوبی نیست ولی به قدری به او عادت کرده ام که هر جا دعوت می شوم او را با خودم می برم که به مذاق خیلی ها خوش نمی آید.نه که دختر بدی باشد ها، فقط همیشه ناراحت است، همیشه از وضع موجود ناراضی است.
هر روز هوس چیزی را می کند که نیست، مثلأ هر روز برایم از غم غربت می نالد و می گوید که می خواهد به خانه شان برگردد. طوری اشک می ریزد و ناله می کند که باور می کنم. وقتی که به خانه می رسد چند روزی خوشحال است ولی ناگهان می فهمد که در خانه شان هم می شود چیزی پیدا کرد که بابتش غصه خورد و علاوه بر این کاری از دستش بر نمی آید تا وضع خانه را که حالا به نظرش آشفته می آید سامان دهد.این فقط یک مثال بود.حالا بگذریم که من هر روز تلاش می کنم به او بقبولانم که زندگی اینقدر هم سخت نیست، پیچیده نیست.
قسمت سخت ماجرا از جایی شروع میشود که روزگار هم بازی اش بگیرد وروی کمی بد اخلاقش را نشان دهد، آنروز دلداری دادن دو نفر نفس گیر می شود. انرژی زیادی می طلبد که گاهی ندارم. آنوقت است که بیخیال می شوم و عنان زندگی را می دهم به دست خانم ناله. با او همدلی می کنم . همدردی می کنم و اگر کسی به دادمان نرسد بیرون آمدنمان از گردابی که داخلش شده ایم ممکن نیست. امیدوارم که خدا همیشه یک نفر را به موقع برای کمک بفرستد.
۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه
:به صورت آزمایشی اسباب کشی کردم به این آدرس
http://www.zemzeme-azad.blofa.com/
باشد که وبلاگ نویسی بر ما آسان شود
آمین
http://www.zemzeme-azad.blofa.com/
باشد که وبلاگ نویسی بر ما آسان شود
آمین
۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه
من زنی را می شناسم که ترسو نیست، تنهایی را دوست ندارد و وقتی برای تلف کردن ندارد. این زن تو را دوست ندارد ولی همانی است که تو می پسندی.
او قبلأ زن دیگری بود، از دست دادن تو وحشت بزرگش بود، در تنهاییش به تو نزدیکتر بود و به همین دلیل تنهاییش را دوست داشت و برای تو و یادت همیشه وقت داشت.
او قبلأ زن دیگری بود، از دست دادن تو وحشت بزرگش بود، در تنهاییش به تو نزدیکتر بود و به همین دلیل تنهاییش را دوست داشت و برای تو و یادت همیشه وقت داشت.
زیبا نبود ولی کسی که در آیینه میدید گویا صورت شیرینی داشت که تو خیلی دوست داشتی و اصلأ به خاطر نمیاورم که نظر خودش چه بود. امروز ولی شاهد تلاش بیحاصلش برای پیدا کردن هر گونه ردی از شیرینی و طراوت بودم.
زندگی زن خیلی سریع می گذرد،برای صرف صبحانه نمی نشیند و هر روز حتی اگر عجله برای رسیدن به جایی نداشته باشد سعی می کند اولین قطار ممکن را سوار شود. درس می خواند، به صورت فشرده فیلم می بیند بس که وقت کم دارد و حرف می زند حتی وقتی که موزیک گوش می کند چون اگر ساکت بماند حتی برای لحظه ای، یاد تو می افتد و هر چه که نیست، دور است.
دیوار دیگری هم به چهار دیواری اش اضافه کرده که جنس اش به گمانم از یخ باشد چون هم سرد است و هم از یک طرف می توان طرف دیگر را دید و حالا این دیوار جدید را خیلی دوست دارد چون وقتی که کسی حواسش نیست پشت اش مینشیند و دنیا را نگاه می کند، فقط نگاه می کند. اینجا تنها جاییست که حتی اگر فیلم و درس و موزیک هم نباشد، اصلأ مهم نیست چون کس دیگری پایش را آنجا نمی گذارد حتی تو.
زنی که قبلأ او بود گاهی به او سری می زند ولی با استقبال روبرو نمی شود.... تو زن قبلی را دوست نداشتی، همین است که منهم الان دوستش ندارم. نمی دانم ممکن است این زن جدید را دوست داشته باشی؟ شبیه آن شده که تو می خواستی ها......
الان به تو احتیاج دارد چون من دوستش ندارم و اطرافیانش هم زن قبلی را ترجیح می دهند،
تو دوستش داشته باش!
۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه
سفر
برای اولین بار امشب حسی را که تا به حال فقط به مدد الکل تجربه کرده بودم رو با سیگار و چای و موزیک پیدا کردم، البته پیشرفتی در جنبه اخلاقی ماجرا صورت نگرفت چون به نظرم سیگار و الکلی رتبه مشابهی در لیست نبایدهای بچه های خوب و ..... دارد، بگذریم که من در راستای سیگار کشیدنم با مخالفتهای محکمتری روبرو شدم ( اینجا واژه محکم با آگاهی انتخاب شده است،مخالفتش کمی درد داشت) و همین حال امشبم دلیل نوشتن دلتنگیم برای کسی شد که هرگز این خط خطی ها را نخواهد خواند. پس هر چه که جرأت گفتنش را مدتهاست ندارم اینجا می نویسم
شاید امشب بخوابم و صبح که بیدار می شوم فایل حجیمی از ذهنم پاک شده باشد که هنوز مطمئن نیستم از لزوم پاک کردنش، انگارکه منتظر پاک شدن اتفاقی اش باشم ولی با یک حس عجیب شیطنت آمیز می خواهم حتی در صورت اتفاقی پاک شدن این فایل بک آپی داشته باشم که روزهای پریشانی را پریشان تر کند.
عزیزم دلم هنوز تنگ می شود، باور می کنی؟ می دانم که حتی نمی توانی تصورش را بکنی که من با این همه مانع که تو و دوری ایجاد کردید هنوز اینطور بی اختیار دوستت داشته باشم. فقط تو نیستی که باور نمی کنی، باورش برای خودم هم آسان نبود اگر نمی دیدم که در روزگاری که هر روز همه برای تکرار دیروزهایمان عجله داریم هر طور شده برای تو و فقط تو وقتی پیدا میکنم به جز همراهی ات در خیابان ها و قطارها و حتی غذاخوری دانشگاه .دیروز با دوستی حرف زدم که از من دزدیده ای، البته هنوز نه کاملأ یا شاید چون خیلی کم فرصت دیدارش دست می دهد ، دور شدن از او را هم باور نکرده ام. نمی دانم او را برای دوستی خودت می خواستی یا خیلی ساده برای پاک کردن قطعه دیگری از گذشته ام، چون از معدود دوستان قدیمی تر از تو بود! گفت که هنوز با هم سفر می کنید. فقط خیلی ساده تو همراهت را عوض کرده ای! اینبار رها با تو نیست، شاید هم به خودت و دیگران گاه می گویی خودش خواست که برود.
حالا تو با هر همراهی (می دانم که دیگر برایت فرقی نمی کند) به همان سفر همیشگی مان می روی و من تنها می روم بارسلونا را که همیشه رویای دیدنش را داشتم، ببینم و به خودم بگویم که حتی بارسلونا هم خیلی قشنگ نیست اگر در دلت تنها باشی. آنجا هواهنوز تابستانها گرم است؟ کنار دریا صدای موج هنوز می آید؟ برای این می پرسم که موجهای دریای مدیترانه صدایی نداشت و حتی هوا گاهی از سرما یخ می بست! معیار جالبی است برای دیدن تفاوتهایمان. چون شرط می بندم آنجا هوا آنقدر خوب بوده که مثل همیشه سر برگشتن نداشته ای رفیق.
۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه
اصرار می کنم پس هستم
خیلی وقته که اینجا ننوشتم در صورتیکه به خودم قول داده بودم گاهی خودمو اینجا یادداشت کنم که بتونم هر از چندی خودمو مرور کنم چون برام جالبه بدونم این تحولی که همه ازش حرف میزنند در مورد من هم صورت می گیره؟ و اگر جواب مثبت باشه چقدر زمان لازم داره؟
الان دیگه بعد از تنبلی طولانی مدتم عزمم رو جزم کردم که دیروز رو اینجا ثبت کنم البته که دیروز یه روزی بود مثل همه روزا فقط اینکه هر چی من دیشب درموردش نوشته بودم به مدد بلاگر عزیز در چشم به هم زدنی پرید و برای من که خیلی کند فارسی تایپ می کنم این اتفاق بس موجب ملال شد به طوریکه تجدید نوشته ها تا صبح امروز به تعویق افتاد
دیروز نمره قبولی درسی رو گرفتم که خیلی نا امیدانه منتظرش بودم و به عنوان جایزه کفش خیلی خوشگلی رو که برام یک سایز بزرگه خریدم (سایز پای من همیشه پیدا نمی شه و در ضمن این کفش رو نصف قیمت واقعیش خریدم) . البته علاوه بر کفشم به عنوان جایزه یک عالمه وعده هم به خودم دادم مثل دولت مهرورز دکتر احمدی نژاد
دیشب مهمونی تولد یکی از دوستان بود و بعداز کلی دربدری کشیدن برای خریدن کادو وقتی رسیدم خونه آرزو کردم که این دوست یک روز دیگه به دنیا آمده بود. اصلأ به فکرم نرسید که کاش مهمونی تولد یک روز دیگه بود چون از دید یک آلمانی این فکر خیلی اجرایی نیست پس برای ایرانی که اینجا به دنیا اومده اصلا قابل اجرا نیست
دیشب طی مهمونی و بعدش نزدیک بود در سیلاب اشک یک عاشق جوان غرق بشم که البته لازم به ذکر نیست این عاشق اشک ریز دختر بود و گریه کردنش هم اجتناب ناپذیر چون متأسفانه عاشق کسی شده که وابستگی شدید عاطفی براش مثل یک شوخی می مونه که بعد از مدتی کم کم ترسناک و دست و پا گیر میشه. البته منظورم این نیست که پسرک دوست داشتن رو بلد نیست یا که مهربون نیست! فقط این رابطه مرزها رو رد کرده از دید اون. فقط اشکال ماجرا اینجاست که همین آدم در عرض دو سال توی دل و دنیای یه آدم دیگه جای تمام عوامل فیلم رو گرفته حتی کارگردان! البته اگه زندگی روساده ساده مثل یک فیلم در نظر بگیریم
دیشب آرزو کردم کاش میشد آدم برای زندگیش و دنیاش یه فیلمساز خوب باشه و به هر کسی نقشی رو بده که از عهده اش بر می آد و نقشی رو به بازیگری که این نقش براش بی مفهومه نسپره...... مگر اینکه اون بازیگر خیلی برای بدست آوردن اون نقش خاص تلاش کنه. اینو به عنوان استثننا نوشتم چون میدونم همه ازش استفاده می کنن و داستان دوباره تکرار میشه چون بازیگره از اصرار کردنش بد جوری پشیمون می شه!!! چون قبل از بدست آوردن نقش نمی دونسته برای چی دوندگی میکنه فقط می دونسته که اون نقشو بهش نمی دن که خودش دلیل محکمیه برای بدست آوردنش
الان دیگه بعد از تنبلی طولانی مدتم عزمم رو جزم کردم که دیروز رو اینجا ثبت کنم البته که دیروز یه روزی بود مثل همه روزا فقط اینکه هر چی من دیشب درموردش نوشته بودم به مدد بلاگر عزیز در چشم به هم زدنی پرید و برای من که خیلی کند فارسی تایپ می کنم این اتفاق بس موجب ملال شد به طوریکه تجدید نوشته ها تا صبح امروز به تعویق افتاد
دیروز نمره قبولی درسی رو گرفتم که خیلی نا امیدانه منتظرش بودم و به عنوان جایزه کفش خیلی خوشگلی رو که برام یک سایز بزرگه خریدم (سایز پای من همیشه پیدا نمی شه و در ضمن این کفش رو نصف قیمت واقعیش خریدم) . البته علاوه بر کفشم به عنوان جایزه یک عالمه وعده هم به خودم دادم مثل دولت مهرورز دکتر احمدی نژاد
دیشب مهمونی تولد یکی از دوستان بود و بعداز کلی دربدری کشیدن برای خریدن کادو وقتی رسیدم خونه آرزو کردم که این دوست یک روز دیگه به دنیا آمده بود. اصلأ به فکرم نرسید که کاش مهمونی تولد یک روز دیگه بود چون از دید یک آلمانی این فکر خیلی اجرایی نیست پس برای ایرانی که اینجا به دنیا اومده اصلا قابل اجرا نیست
دیشب طی مهمونی و بعدش نزدیک بود در سیلاب اشک یک عاشق جوان غرق بشم که البته لازم به ذکر نیست این عاشق اشک ریز دختر بود و گریه کردنش هم اجتناب ناپذیر چون متأسفانه عاشق کسی شده که وابستگی شدید عاطفی براش مثل یک شوخی می مونه که بعد از مدتی کم کم ترسناک و دست و پا گیر میشه. البته منظورم این نیست که پسرک دوست داشتن رو بلد نیست یا که مهربون نیست! فقط این رابطه مرزها رو رد کرده از دید اون. فقط اشکال ماجرا اینجاست که همین آدم در عرض دو سال توی دل و دنیای یه آدم دیگه جای تمام عوامل فیلم رو گرفته حتی کارگردان! البته اگه زندگی روساده ساده مثل یک فیلم در نظر بگیریم
دیشب آرزو کردم کاش میشد آدم برای زندگیش و دنیاش یه فیلمساز خوب باشه و به هر کسی نقشی رو بده که از عهده اش بر می آد و نقشی رو به بازیگری که این نقش براش بی مفهومه نسپره...... مگر اینکه اون بازیگر خیلی برای بدست آوردن اون نقش خاص تلاش کنه. اینو به عنوان استثننا نوشتم چون میدونم همه ازش استفاده می کنن و داستان دوباره تکرار میشه چون بازیگره از اصرار کردنش بد جوری پشیمون می شه!!! چون قبل از بدست آوردن نقش نمی دونسته برای چی دوندگی میکنه فقط می دونسته که اون نقشو بهش نمی دن که خودش دلیل محکمیه برای بدست آوردنش
۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه
این جملات بعد از یک روز خیلی پر تنش نوشته شده، اینجا می نویسم که دوباره بخونمشون
قسمتی که من باید در موردش حرف می زدم تموم شد، این مرحله هم ختم به خیر شد و من حالا یک قدم به هدفی که هنوز نمی دونم چیه نزدیک شدم. الان بقیه همگروهیها دارند در مورد پروژه حرف میزنند و من دارم می نویسم، دیگه نمی خوام گوش کنم
خیلی آروم شدم به همین دلیل می خوام با خودم کنار بیام که چرا دو شب اخیر رو اصلأ نخوابیدم. به خاطر اضطراب روزهای آخر تحویل دادن پروژه یا به خاطر هیجان حرف زدن با کسی که دلم می خواست تو بود ولی نیست یا اینکه به خاطر تویی که دارم سعی
میکنم به خودم بقبولانم که دیگه رفتی. تو چی فکر می کنی؟ به نظرم ملغمه ای از همه اینا علاوه بر اینکه تا بیست و دو روز دیگه دارم می آم جایی که اصلأ یادم نمی آد بدون تو چه شکلی بود. الان دیگه وقتشه که باور کنم همه چی تموم شده و اینبار مثل همیشه نیست، دیگه شروع دوباره هم ممکن نیست.خیلی سخته ، حتمأ تو هم این روزا رو تجربه کردی ولی برای تو هم اینقدر طولانی شد؟
می دونم که نه! چون تو هیچ وقت معنی تسلیم رو یاد نگرفتی و مثل من برای خودت اونی که دوست داری رو غیر ممکن تعریف نکردی، اینهم نتیجه اش ! اگه تسلیم می شدی الان پیش من بودی، نمی رفتی یا حداقل اونجا که بودی صبر می کردی تا منم برسم
همینکه الان نیستی و دیگه بر نمی گردی یعنی که تو هیچ وقت قبول نکردی که اون رفته و تو راهی نداری جز اینکه به من قناعت کنی ! ولی منوببین! نشد، نتونستم قبول نکنم، نه که سمج نبودم، بودم ولی پشتکار تو ازسما جت من هم بیشتر بود. تو طوری به رویاهات وصل بودی که من مجبور شدم از تو ببرم، مسخره است، نه؟
تو رفتی دنبال رویای خودت و حالا دیگه برای من رویا شدی ولی من واقعی بودم اگر می خواستی. باور کن
۱۳۸۵ بهمن ۱۱, چهارشنبه
نمی دونم برخورد از نوع سوم با هندی ها چرا اینقدر سخته ! من یک پروژه دارم با این جماعت که به حول و قوه الهی داره به آخر
می رسه ولی واقعأ بیچاره شدم توی این سه ماه اخیر. فکر می کنم حساسیتم نسبت به فیلم هندی به سمت بینهایت میل کرده، ضمن اینکه هر گونه احساسات نژاد پرستانه رو محکوم می کنم در عین حال معتقدم که تمام تلاشم را درجهت برقراری روابط حسنه کرده ام ولی نتیجه ای حاصل نگردیده است
۱۳۸۵ بهمن ۸, یکشنبه
سلام
از وقتی تصمیم گرفتم اینجا بنویسم کمتر تنها میشم ! من می خواستم تنهاییم رو اینجا یادداشت کنم ولی اونم دیگه قسمت نمی شه. البته دلیل دیگه ای هم هست که نمی تونم راحت بنویسم؛ فارسی تایپ کردن برام سخته و نامأنوس ولی دارم تلاش می کنم به هر حال. چون خیلی وقته که نوشته های ملت رو می خونم و لذت می برم؛ فکر میکنم یه کمی هم به خاطر اینه که میخوام بگم منم هستم. یعنی یه نفر اینجاست که می خونه (هم آواز و هم نوشته) ونگاه می کنه و گوش می کنه ولی کمتر می تونه حرف بزنه. حرف روزمره زیاد می زنه ولی انگار خیلی فایده نداره در راستای تقلیل علاقه مفرطش به جلب توجه! درهر صورت و با تأخیرسلام.این سلام رو باید توی پست اول می نوشتم ولی نشد یعنی چون باید سریع همونی که نوشته بودم پابلیش می کردم ؛همین الان هم دو تا مهمون کوچیک دارم(بیست سالشونه) که اینجا دارن سروصدا می کنن. خلاصه خیلی سلام
آزمایش می کنیم
دیروز اولین برف زمستانی اینجا بارید.خیلی دیر شده بود،حداقل برای قاره سبز و البته سرد، دیر شده بود
فکر میکنم هوا هم مثل من منفعل شده شاید هم فقط میخواد یه مدتی با من همدلی کنه.
اشتراک در:
پستها (Atom)
