امشب از سرخوشی مستم. فقط از سرخوشی.
۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه
تختم در بهترین جای ممکن قرار گرفته. همینطور دراز کشیده می شود از پنجره آتشبازی را نگاه کرد. دیگر زیر نگاه شماتت بار تو قرارنمی گیرم که بگویی تو چقدر بی ذوقی. امشب وقتی از من بپرسی که آتشبازی را دیدم یا نه، می گویم که دیدم و تو حتی یک لحظه هم شک نمی کنی که من از توی تختم توی شادی شهر شریک شده بودم.
توضیح: این تو با توی همیشگی فرق دارد. دوست خوبی است و سالهاست همخانه ام هم شده. هر چند که اصولأ خیلی خانگی نیست و یک جا بند نمیشود ولی محبتش دائم است.
این زبان فارسی اگر برای زن و مرد ضمیر جداگانه داشت، بی نقص می شد. دوستم دختر است. :)
توضیح: این تو با توی همیشگی فرق دارد. دوست خوبی است و سالهاست همخانه ام هم شده. هر چند که اصولأ خیلی خانگی نیست و یک جا بند نمیشود ولی محبتش دائم است.
این زبان فارسی اگر برای زن و مرد ضمیر جداگانه داشت، بی نقص می شد. دوستم دختر است. :)
۱۳۸۶ آذر ۱۲, دوشنبه
۱۳۸۶ آذر ۵, دوشنبه
بازار کریسمس
آلمانیها خیلی به فکر آدمهای تنها هستند، از امکاناتی که در اختیار آدمهای پیر و تنها قرار می دهند بگیر تا همین بازار کریسمس که هر سال چهار هفته قبل از کریسمس توی مرکز شهر برپا می کنند وتا روز کریسمس ادامه داره. اولش بازار کریسمس و آدمهای تنها به نظر بیربط میان ولی نکته اینجاست که توی این بازار بیشتر خوراکی و نوشیدنی فروخته میشه و یه کمی هم وسایل تزئئنی برای کریسمس، ولی اصولأ محل تجمع آدمهای تنهاس که بیان و با یه لیوان شراب داغ یه کم یخشون آب بشه، بلکه چند تا آدم تنهای دیگه رو از تنهایی در بیارن.
امشب اگر یه نفرهمراهم بود حتمأ بعد از نیم ساعت دیگه تحملش تموم میشد و بهم می گفت که بهتره اینقدر نخورم.ولی از اونجایی مطمئن بودم هیچکس حواسش به من نیست امشب هر چی دستم اومد خوردم. همینطور توی بازار روباز و سرد راه رفتم و خوراکیهای مختلف رو امتحان کردم و با خودم فکر کردم اگر تو بودی که من اینهمه نمی خوردم، دو کلام با هم حرف می زدیم، اصلأ شاید هم یه آهنگی زمزمه میکردیم. از همونها که با هم ازش خاطره داریم، مثلأ عادت سیاوش قمیشی. راستی هنوزم گیتار می زنی؟
حالا برگشتم خونه و دارم اینا رو مینویسم و به هر چی تنهایی تو دنیاست لعنت میفرستم که باعث میشه آدم سه برابر ظرفیتش بخوره و در حال خفگی باشه ولی هنوز بازم دلش برای یه آدم بیخودی مثل تو جا داشته باشه.
امشب اگر یه نفرهمراهم بود حتمأ بعد از نیم ساعت دیگه تحملش تموم میشد و بهم می گفت که بهتره اینقدر نخورم.ولی از اونجایی مطمئن بودم هیچکس حواسش به من نیست امشب هر چی دستم اومد خوردم. همینطور توی بازار روباز و سرد راه رفتم و خوراکیهای مختلف رو امتحان کردم و با خودم فکر کردم اگر تو بودی که من اینهمه نمی خوردم، دو کلام با هم حرف می زدیم، اصلأ شاید هم یه آهنگی زمزمه میکردیم. از همونها که با هم ازش خاطره داریم، مثلأ عادت سیاوش قمیشی. راستی هنوزم گیتار می زنی؟
حالا برگشتم خونه و دارم اینا رو مینویسم و به هر چی تنهایی تو دنیاست لعنت میفرستم که باعث میشه آدم سه برابر ظرفیتش بخوره و در حال خفگی باشه ولی هنوز بازم دلش برای یه آدم بیخودی مثل تو جا داشته باشه.
۱۳۸۶ آذر ۳, شنبه
۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه
چند وقتیه که راننده های قطار توی این ایالتی که من توش زندگی می کنم برای زیاد شدن حقوقشون اعتصاب کردن و دولت هم حاضر نیست شرایطشون رو بپذیره و خلاصه نتیجه اینه که هر روز همه قطارها دیر میان.
امشب موقع برگشتن از دانشگاه قطار مربوطه پنجاه دقیقه تأخیر داشت ولی باورت میشه که من اصلأ ناراحت نشدم؟ راستش دیدم بهترین فرصته که به تو فکر کنم. آخه از وقتی کار کردن روی این پروژه کوفتی رو شروع کردم فرصت خلوت کردن با خودم رو پیدا نمی کنم و ضمنأ به خودم قول داده بودم که اجازه ندم تو اولین فکری باشی که به مغزم خطور می کنی ولی امروز برای خودم بهانه آوردم که این یه راهیه برای منظم کردن افکار پراکنده ام. اصلأ این اعتصاب راننده های قطار حتمأ یه حکمتی داشته، آدمایی که همیشه عجله دارن رو باید به زور به فکر کردن وادار کرد.
بیربط اول: اگر تو بودی باور کن حتی دیگه برام مهم نبود اگه تا ابد دستم به پیتزاهای Pizza Hut نرسه.
بیربط دوم: پنجاه دقیقه ای رو که این شبها صرف تماشای خانه سبز می کنم فعلآ با هیچ برنامه ای حاضر نیستم عوض کنم. هان؟ Pizza Hut؟
پ.ن: انار یه مطلبی داره به اسم سواستفاده احساسی. خیلی خلاصه و مفید نوشته شده. آدم یه جورایی مطمئن میشه اغلب روابطی که می بینه خیلی هم متوازن نیستند.
امشب موقع برگشتن از دانشگاه قطار مربوطه پنجاه دقیقه تأخیر داشت ولی باورت میشه که من اصلأ ناراحت نشدم؟ راستش دیدم بهترین فرصته که به تو فکر کنم. آخه از وقتی کار کردن روی این پروژه کوفتی رو شروع کردم فرصت خلوت کردن با خودم رو پیدا نمی کنم و ضمنأ به خودم قول داده بودم که اجازه ندم تو اولین فکری باشی که به مغزم خطور می کنی ولی امروز برای خودم بهانه آوردم که این یه راهیه برای منظم کردن افکار پراکنده ام. اصلأ این اعتصاب راننده های قطار حتمأ یه حکمتی داشته، آدمایی که همیشه عجله دارن رو باید به زور به فکر کردن وادار کرد.
بیربط اول: اگر تو بودی باور کن حتی دیگه برام مهم نبود اگه تا ابد دستم به پیتزاهای Pizza Hut نرسه.
بیربط دوم: پنجاه دقیقه ای رو که این شبها صرف تماشای خانه سبز می کنم فعلآ با هیچ برنامه ای حاضر نیستم عوض کنم. هان؟ Pizza Hut؟
پ.ن: انار یه مطلبی داره به اسم سواستفاده احساسی. خیلی خلاصه و مفید نوشته شده. آدم یه جورایی مطمئن میشه اغلب روابطی که می بینه خیلی هم متوازن نیستند.
۱۳۸۶ آبان ۲۷, یکشنبه
معمولی
خیلی طول کشید تا من تونستم اینهمه معمولی بودنم رو هضم کنم. راستش خیلی سخته که مجبوربشی قبول کنی که یک آدم خیلی خیلی معمولی هستی و خیلی چیزهایی رو که همیشه فکر می کردی بالاخره باید یه روزی انجام بدی، کلأ فراموش کنی. ولی وقتی که بپذیری که تو قرار نیست توی زندگیت کار خاص و یا عجیب و غریبی انجام بدی و زندگی همین کارهای ساده و روزمره است که باوجود تکراری بودنشون گاهی پیش میاد که از درست انجام دادنشون مطمئن نباشی، همه چی خیلی عوض میشه. نمی دونم که بهتره یا نه؟ وقتی آدم خیلی در مورد اونچه که هست واقع بین باشه شاید ریتم زندگیش کند تر بشه ولی در عوض خودشو برای نرسیدن به قله سرزنش نمی کنه.
من خیلی معمولی هستم. اصلأ اونی که همیشه دوست داشتم باشم نیستم و بودنش هم برام غیر ممکنه. خوب نیستم و حتی برای بد بودن هم زیادی معمولی هستم.
اینقدر خسته ام که دیگه برام مهم نیست چقدر ساده، یکنواخت و قابل پیشبینی هستم.
من خیلی معمولی هستم. اصلأ اونی که همیشه دوست داشتم باشم نیستم و بودنش هم برام غیر ممکنه. خوب نیستم و حتی برای بد بودن هم زیادی معمولی هستم.
اینقدر خسته ام که دیگه برام مهم نیست چقدر ساده، یکنواخت و قابل پیشبینی هستم.
۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه
امروز هوا خیلی شبیه پاییز تهران شده، هوا نسبت به روزهای دیگه گرمتره و آسمون از روزهای دیگه روشنتره و برگهای رنگی زیر نور خودشونو بیشتر از همیشه نشون میدن. آدم یاد روزهایی می افته که مدتهاست قراره فراموش بشن.
می دونی پاییز برای من چه شکلیه؟ شبیه مردی که با پولیور یقه اسکی قرمز تیره توی یک کوچه که به خیابون ونک منتهی میشه به ماشینش تکیه داده و داره بالا رو نگاه می کنه، یعنی ساختمونی رو نگاه می کنه که ازش زنی قراره بیرون بیاد که همه عمر منتظرش بوده و هنوزم منتظره. و منی که اونروز ماشینم خراب شده سوار تاکسی هستم و آقای راننده برای اینکه توی ترافیک گیر نکنه مسیر همیشگی رو بی خیال میشه و نزدیکهای میدون ونک می پیچه توی خیابونهای فرعی.
حالا تو به من بگو، پاییز که خودش اینهمه رنگ داره، تو هم باید رنگ پولیور قرمزت از پشت شیشه پنجره تاکسی رو حتمأ بهش اضافه می کردی؟ اصلأ تو که لباسهای اینقدر رنگی دوست نداشتی، این چه انتخاب بیربطی بود؟ گاهی فکر می کنم اگر پولیور سرمه ای تنت بود اونجا نمی دیدمت. یا شاید اگر اونروز با تاکسی از دانشگاه بر نمی گشتم هیچوقت از اون کوچه رد نمی شدم. ولی از اون به بعد هر پاییز یه بعدازظهری حتی اگر ترافیک نباشه راهمو کج می کنم و از اون کوچه رد میشم.
پ.ن: مثل اینکه با فایر فاکس کامنتهای بلاگ باز نمیشه ولی بعد از یه مقدار حدس و خطا دیدم اگر روی Link to this post کلیک کنم میتونم کامنت بذارم. قابل توجه دوستانی که اومدن و نتونستن کامنت بذارن و من توی این مدت خیلی دلم براشون تنگ شده بود.
می دونی پاییز برای من چه شکلیه؟ شبیه مردی که با پولیور یقه اسکی قرمز تیره توی یک کوچه که به خیابون ونک منتهی میشه به ماشینش تکیه داده و داره بالا رو نگاه می کنه، یعنی ساختمونی رو نگاه می کنه که ازش زنی قراره بیرون بیاد که همه عمر منتظرش بوده و هنوزم منتظره. و منی که اونروز ماشینم خراب شده سوار تاکسی هستم و آقای راننده برای اینکه توی ترافیک گیر نکنه مسیر همیشگی رو بی خیال میشه و نزدیکهای میدون ونک می پیچه توی خیابونهای فرعی.
حالا تو به من بگو، پاییز که خودش اینهمه رنگ داره، تو هم باید رنگ پولیور قرمزت از پشت شیشه پنجره تاکسی رو حتمأ بهش اضافه می کردی؟ اصلأ تو که لباسهای اینقدر رنگی دوست نداشتی، این چه انتخاب بیربطی بود؟ گاهی فکر می کنم اگر پولیور سرمه ای تنت بود اونجا نمی دیدمت. یا شاید اگر اونروز با تاکسی از دانشگاه بر نمی گشتم هیچوقت از اون کوچه رد نمی شدم. ولی از اون به بعد هر پاییز یه بعدازظهری حتی اگر ترافیک نباشه راهمو کج می کنم و از اون کوچه رد میشم.
پ.ن: مثل اینکه با فایر فاکس کامنتهای بلاگ باز نمیشه ولی بعد از یه مقدار حدس و خطا دیدم اگر روی Link to this post کلیک کنم میتونم کامنت بذارم. قابل توجه دوستانی که اومدن و نتونستن کامنت بذارن و من توی این مدت خیلی دلم براشون تنگ شده بود.
۱۳۸۶ آبان ۱۱, جمعه
خانوم لیلی نیکونظر یک پستی نوشتن در مورد راه جالبی برای تعیین ضریب هوشی ملت. به نظرم خیلی واقع گرایانه است و راستش همین بی توجهی و ناآگاهی مردم نسبت به محیطشون باعث فجایعی میشه که جبران ناپذیرن.
بعد از شرکت پوتین توی اون کنفرانس کذایی توی تهران هربار یاد سهم ناچیزمون از دریای خزر می افتم دچار خشم عجیبی می شم که می دونم دلیلش احساس عجزه.
پس گرفتن سهممون کم کم داره غیر ممکن می شه ، تازه توی یه سری از موارد ما حتی اجازه نمیدیم که کسی بهمون فشار بیاره و . حقمون رو از دستمون بگیره!خودمون تقدیمش می کنیم.به عنوان مثال ما داریم به افغانستان دستی دستی زعفران میدیم که جای خشخاش بکاره و خیلی ساده تا چند سال آینده بازار زعفران رو هم دو دستی تقدیمشون می کنیم.
از این موارد زیاد هست ولی کاش یکیشون واقعأ تکونمون بده یه جوری که تا همه چی رو سیل نبرده از خواب بیدار بشیم.
بعد از شرکت پوتین توی اون کنفرانس کذایی توی تهران هربار یاد سهم ناچیزمون از دریای خزر می افتم دچار خشم عجیبی می شم که می دونم دلیلش احساس عجزه.
پس گرفتن سهممون کم کم داره غیر ممکن می شه ، تازه توی یه سری از موارد ما حتی اجازه نمیدیم که کسی بهمون فشار بیاره و . حقمون رو از دستمون بگیره!خودمون تقدیمش می کنیم.به عنوان مثال ما داریم به افغانستان دستی دستی زعفران میدیم که جای خشخاش بکاره و خیلی ساده تا چند سال آینده بازار زعفران رو هم دو دستی تقدیمشون می کنیم.
از این موارد زیاد هست ولی کاش یکیشون واقعأ تکونمون بده یه جوری که تا همه چی رو سیل نبرده از خواب بیدار بشیم.
۱۳۸۶ آبان ۸, سهشنبه
قضیه:
رابطه کوتاه کردن مو و کشف شدن زیبایی و جذابیت یک رابطه خطی تصاعدی است یعنی هر چه مو کوتاه تر، زیبایی عیان تر ولی کوتاهی مو از مرز مشخصی که بگذرد زیبایی شما خیلی سریع به نقطه اوج خودش می رسد ، به زبان ساده تر ییییهو خوشگل می شوید.
اثبات:
ریاضی که نیست، به حس زیبایی شناسی ربط دارد که آنهم اثبات نمی خواهد. ولی دلیل واضح و مبرهنش همین خود من!!! از وقتی که موهاییم را کوتاه کردم و یک عکس هم توی 360 گذاشته ام، با استقبال عجیب دوستان مواجه شده ام. خلاصه اینکه توی فرند لیستم کسی نیست که در وصف زیبایی و شیرینی و سایر کمالات بنده کامنت نگذاشته باشد. قابل توجه اینکه اصلأ تصورش را هم نمی کردیم که همان چند تا شوید تار مو جذابیت ما را چنین پنهان کرده باشد!!!!!!! ای بی مروت ها ( موهای سابقمان را می گوییم).
من هم از همین جا ضمن تشکر از همه شان که اینجا را قطعأ نمی خوانند اعلام می کنم کاش یه گوشه ای از این سیل محبت را نگه دارند برای روزهایی که موهایمان بلند شد. همیشه که اینقدری نمی ماند! اعتماد به نفس نداشته مان از این هم کمتر می شود ها! گفته باشیم.
تازه لذت این جمله چقدر تو خوشگلی رفته زیر دندانمان، بعدأ سختمان می شود، جنبه که نداریم هیچ، عادت هم نداریم.
رابطه کوتاه کردن مو و کشف شدن زیبایی و جذابیت یک رابطه خطی تصاعدی است یعنی هر چه مو کوتاه تر، زیبایی عیان تر ولی کوتاهی مو از مرز مشخصی که بگذرد زیبایی شما خیلی سریع به نقطه اوج خودش می رسد ، به زبان ساده تر ییییهو خوشگل می شوید.
اثبات:
ریاضی که نیست، به حس زیبایی شناسی ربط دارد که آنهم اثبات نمی خواهد. ولی دلیل واضح و مبرهنش همین خود من!!! از وقتی که موهاییم را کوتاه کردم و یک عکس هم توی 360 گذاشته ام، با استقبال عجیب دوستان مواجه شده ام. خلاصه اینکه توی فرند لیستم کسی نیست که در وصف زیبایی و شیرینی و سایر کمالات بنده کامنت نگذاشته باشد. قابل توجه اینکه اصلأ تصورش را هم نمی کردیم که همان چند تا شوید تار مو جذابیت ما را چنین پنهان کرده باشد!!!!!!! ای بی مروت ها ( موهای سابقمان را می گوییم).
من هم از همین جا ضمن تشکر از همه شان که اینجا را قطعأ نمی خوانند اعلام می کنم کاش یه گوشه ای از این سیل محبت را نگه دارند برای روزهایی که موهایمان بلند شد. همیشه که اینقدری نمی ماند! اعتماد به نفس نداشته مان از این هم کمتر می شود ها! گفته باشیم.
تازه لذت این جمله چقدر تو خوشگلی رفته زیر دندانمان، بعدأ سختمان می شود، جنبه که نداریم هیچ، عادت هم نداریم.
۱۳۸۶ آبان ۷, دوشنبه
می دونی از کی تازه فهمیدم که زندگی میتونه خیلی بد قلق باشه بابا؟ دقیقأ از همون موقع که مشکلاتی سر راهم سبز شدن که تو هم نمی تونستی حلشون کنی. آخه قبلأ وقتی دردسری برای خودم درست می کردم و هیچ جور از پس حل کردنش بر نمی اومدم ، فوری می اومدم پیشت. برات حرف می زدم در موردش و تو همیشه یه راهی داشتی. حتی گاهی قانعم می کردی که مشکلی برای حل شدن نیست و اتفاقی که افتاده خیلی خوبه، چند تا هم دلیل برای این حرفت داشتی.
بابا کاشکی هنوزم می تونستم برات از چیزهایی که ناراحتم می کنه حرف بزنم و کابوسهامو برات تعریف کنم ولی نه! به ریسکش نمی ارزه. اگه نتونی حلشون کنی می دونم که غصه می خوری.
بارها وقت از خونه بیرون زدن به هوای دیدنش و یا برگشتن از پیشش توی صورتت دیده ام که می ترسی، می خوای مواظبم بشی و میدونی که هم بودن وهم نبودنش عذابم می ده.
چند وقته که می خوام بهت بگم دیگه نگران این موضوع نباش بابا. تمومش کردم، حلش کردم ولی نمیگم. آخه تمومش کردم ولی از پس حل کردنش بر نیومدم. برای همین یه کم دیگه صبر می کنم. صبر می کنم تا مطمئن بشم.........
پ.ن: اگه یه روزی اتفاقی منو در حال سیگار کشیدن ببینی، چیکار می کنی؟ خدایی بهم نمی خندی بابا؟؟؟
پ.ن بعدی: من اصلأ اونقدری که تو توقع داری خوب نیستم. به نظر ناامید کننده است ولی حقیقت محضه.
بابا کاشکی هنوزم می تونستم برات از چیزهایی که ناراحتم می کنه حرف بزنم و کابوسهامو برات تعریف کنم ولی نه! به ریسکش نمی ارزه. اگه نتونی حلشون کنی می دونم که غصه می خوری.
بارها وقت از خونه بیرون زدن به هوای دیدنش و یا برگشتن از پیشش توی صورتت دیده ام که می ترسی، می خوای مواظبم بشی و میدونی که هم بودن وهم نبودنش عذابم می ده.
چند وقته که می خوام بهت بگم دیگه نگران این موضوع نباش بابا. تمومش کردم، حلش کردم ولی نمیگم. آخه تمومش کردم ولی از پس حل کردنش بر نیومدم. برای همین یه کم دیگه صبر می کنم. صبر می کنم تا مطمئن بشم.........
پ.ن: اگه یه روزی اتفاقی منو در حال سیگار کشیدن ببینی، چیکار می کنی؟ خدایی بهم نمی خندی بابا؟؟؟
پ.ن بعدی: من اصلأ اونقدری که تو توقع داری خوب نیستم. به نظر ناامید کننده است ولی حقیقت محضه.
۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه
موهایم را کوتاه کردم. همان اندازه که دوست نداری!
از وقتی همانطور شده که دوست نداری چند تایی هم موی سفید پیدا کرده ام.
خیلی دور نیست روزهایی که موهای سفید پشت سرت را برایت می شمردم و هر کدام را به دختری نسبت می دادم که باعث سفید شدنش شده بود. حالا حکمأ بیشتر هم شده اند هم موهای سفید هم جنس لطیف مو سفیدکن.
می بینی؟ روزگار بدی شده. ملت وقت ردشدن از روزگارت هیچ کاری از دستشان بر نیاید موهایت را کم کم سفید می کنند.
تازه بازهم با تو مهربان بوده روزگار، موهای سفیدت کمتر از آنی است که باید می بود.
جایی آماری ارائه نشده ها،از من در مورد مرجع سئوال نکنی. همینطوری مقایسه ای گفتم. چون همین عبور تو از زندگی من برایم دستکم ده تایی موی سفید آب خورده. حالا خودت منصفانه قضاوت کن، روزگار با تو مهربان تر نبوده؟ با توجه به این همه عبور و مرور ملت، که دست آخر کاسه صبر مرا هم لب به لب پر کرد!
از وقتی همانطور شده که دوست نداری چند تایی هم موی سفید پیدا کرده ام.
خیلی دور نیست روزهایی که موهای سفید پشت سرت را برایت می شمردم و هر کدام را به دختری نسبت می دادم که باعث سفید شدنش شده بود. حالا حکمأ بیشتر هم شده اند هم موهای سفید هم جنس لطیف مو سفیدکن.
می بینی؟ روزگار بدی شده. ملت وقت ردشدن از روزگارت هیچ کاری از دستشان بر نیاید موهایت را کم کم سفید می کنند.
تازه بازهم با تو مهربان بوده روزگار، موهای سفیدت کمتر از آنی است که باید می بود.
جایی آماری ارائه نشده ها،از من در مورد مرجع سئوال نکنی. همینطوری مقایسه ای گفتم. چون همین عبور تو از زندگی من برایم دستکم ده تایی موی سفید آب خورده. حالا خودت منصفانه قضاوت کن، روزگار با تو مهربان تر نبوده؟ با توجه به این همه عبور و مرور ملت، که دست آخر کاسه صبر مرا هم لب به لب پر کرد!
۱۳۸۶ مهر ۲۶, پنجشنبه
تعداد خداحافظی هایی که تا حالا کرده ام بیشتر از سهمم بوده ، همه جا رو امتحان کردم شاید برای اینکه ببینم کجا می شه آسونتر خداحافظی کرد.
حتی گاهی فکر کردم اگر جای شلوغی خداحافظی کنم آسونتر باشه چون وقتی میدونی آدمای دیگه متوجهت هستن سعی می کنی شجاع باشی یا حداقل شجاع تر به نظر برسی.
یادته یه بار توی رستوران باهات خداحافظی کردم؟ اونروز می دونستم که چند ماهی نمی بینمت ولی مطمئن نبودم وقتی ببینمت فاصله بینمون خیلی بیشتر از چند ماه شده. ولی با این وجود گریه کردم، تمام راه تا خونه رو گریه کردم.
توی قصه من و تو قسمت خداحافظی خیلی مفصله، بیفایده است شمردن تعدادشون و یادآوری مکانشون.
از مامان و بابا هم زیاد خداحافظی کردم، توی فرودگاه. و هر بار توی دلم همه جاه طلبی های دنیا رو نفرین کرده ام که چطور منو آواره کرده و هر روز یه گوشه پرتم می کنه فقط با نشون دادن یه چشم انداز کوتاه ازجایی که یه روزی می خواستم بهش برسم.
توی همه این خداحافظی ها فقط یک حس مشترک هست، در نظر گرفتن دیدار بعدی به عنوان مهمترین هدف.
اما از دنیای کوچیک خودم که بگذرم
همیشه غمگین ترین صحنه های جدایی توی فیلم ها به نظرم توی ایستگاه قطار اتفاق می افته.
تو رفتن و دور شدن مسافرو به چشم می بینی بعد از صدای سوت قطار و حتی تا آخرین لحظه می تو نی صداشو بشنوی که صدات می کنه تا چیزی رو یادآوری کنه فرضأ.
ولی از وقتی که اینجا گاهی تنها با قطار مسافرت
می کنم فهمیده ام که از اون صحنه غمگین تر هم هست. وقتی هیچ کس نیست ازش خداحافظی کنی و کسی هم منتظر رسیدنت نسیت ممکنه دلت برای همون خداحافظی های قدیمی که همیشه ازشون فراری بودی هم تنگ بشه.
حتی گاهی فکر کردم اگر جای شلوغی خداحافظی کنم آسونتر باشه چون وقتی میدونی آدمای دیگه متوجهت هستن سعی می کنی شجاع باشی یا حداقل شجاع تر به نظر برسی.
یادته یه بار توی رستوران باهات خداحافظی کردم؟ اونروز می دونستم که چند ماهی نمی بینمت ولی مطمئن نبودم وقتی ببینمت فاصله بینمون خیلی بیشتر از چند ماه شده. ولی با این وجود گریه کردم، تمام راه تا خونه رو گریه کردم.
توی قصه من و تو قسمت خداحافظی خیلی مفصله، بیفایده است شمردن تعدادشون و یادآوری مکانشون.
از مامان و بابا هم زیاد خداحافظی کردم، توی فرودگاه. و هر بار توی دلم همه جاه طلبی های دنیا رو نفرین کرده ام که چطور منو آواره کرده و هر روز یه گوشه پرتم می کنه فقط با نشون دادن یه چشم انداز کوتاه ازجایی که یه روزی می خواستم بهش برسم.
توی همه این خداحافظی ها فقط یک حس مشترک هست، در نظر گرفتن دیدار بعدی به عنوان مهمترین هدف.
اما از دنیای کوچیک خودم که بگذرم
همیشه غمگین ترین صحنه های جدایی توی فیلم ها به نظرم توی ایستگاه قطار اتفاق می افته.
تو رفتن و دور شدن مسافرو به چشم می بینی بعد از صدای سوت قطار و حتی تا آخرین لحظه می تو نی صداشو بشنوی که صدات می کنه تا چیزی رو یادآوری کنه فرضأ.
ولی از وقتی که اینجا گاهی تنها با قطار مسافرت
می کنم فهمیده ام که از اون صحنه غمگین تر هم هست. وقتی هیچ کس نیست ازش خداحافظی کنی و کسی هم منتظر رسیدنت نسیت ممکنه دلت برای همون خداحافظی های قدیمی که همیشه ازشون فراری بودی هم تنگ بشه.
۱۳۸۶ مهر ۱۸, چهارشنبه
دلم آغوش بی دغدغه می خواد
بی خوابی بیچاره ام کرده. دو هفته ای میشه که شبها نمیتونم بخوابم، نمی خواستم قبول کنم که هر شب ساعت بیولوژیکی بدنم روی ساعت سه صبح کوک شده و هر شب این موقع از خواب می پرم و از ترس کابوسی که دیدم دیگه نمی تونم بخوابم. دیگه تسلیم شدم و اینجا نوشتمش. آخه شده بزرگترین مشکل اخیرم، دلم یه خواب راحت می خواد.
بعد از سالها بیخوابی چند ماهی بود داشتم لذت خوابیدن مثل آدمای معمولی رو تجربه می کردم. حالا دوباره به همون بلا مبتلا شدم با این تفاوت که مزه خواب خوب رو دیگه می شناسم. عین بچه ها دارم نق می زنم، خودم می دونم ولی اومدم اینجا که بگم اصلأ آدم هر چی میکشه از تنهایی میکشه.
فقط کافیه چند دقیقه می اومدی پیشم دراز می کشیدی، مثل همون وقتا که کوچیک بودم و از ترس فیلم ترسناکهایی که یواشکی دیده بودم از خواب می پریدم. مطمئنم که همه کابوس ها دست از سرم بر می داشتن.
پ.ن: تیتر رو از روی کامنت آیینه عزیز تقلب کردم. بد جوری به دلم نشست. نتونستم ازش بگذرم.
بعد از سالها بیخوابی چند ماهی بود داشتم لذت خوابیدن مثل آدمای معمولی رو تجربه می کردم. حالا دوباره به همون بلا مبتلا شدم با این تفاوت که مزه خواب خوب رو دیگه می شناسم. عین بچه ها دارم نق می زنم، خودم می دونم ولی اومدم اینجا که بگم اصلأ آدم هر چی میکشه از تنهایی میکشه.
فقط کافیه چند دقیقه می اومدی پیشم دراز می کشیدی، مثل همون وقتا که کوچیک بودم و از ترس فیلم ترسناکهایی که یواشکی دیده بودم از خواب می پریدم. مطمئنم که همه کابوس ها دست از سرم بر می داشتن.
پ.ن: تیتر رو از روی کامنت آیینه عزیز تقلب کردم. بد جوری به دلم نشست. نتونستم ازش بگذرم.
۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه
در روایت اومده که زندگی میتونه هیجان انگیز باشه یا خیلی اعصاب خرد کن. برای بعضی ها هم که کلأ علی السویه است. خیلی بستگی داره که چه بازی رو انتخاب کرده باشی.
بعضی ها تو زندگیشون مدام شطرنج بازی می کن، روی هر حرکتی کلی فکر میکنن و اغلب خیلی هم وقت هدر میدن. همیشه هم استرس دارن.
بعضی آدما ولی انگار که دارن تخته نرد بازی می کنن، یعنی منتظر تاس می شن و یه کوچولو فکر می کنن و بعدش
یه حرکت.
این آدما وقت بازی لبخند می زنن.
ولی برای یه سری از آدما این بازی مثل چهار برگ میمونه. چند تاقانون خیلی ساده داره و اصلأ هم جای مانور و ابتکار و از این حرفا نیست . این زندگی هم دیگه زیادی بی تفاوت میگذره.
شطرنج بازی کردن خسته ام کرده. دوست دارم یه کمی هم روی تاس خوب حساب کنم.
بعضی ها تو زندگیشون مدام شطرنج بازی می کن، روی هر حرکتی کلی فکر میکنن و اغلب خیلی هم وقت هدر میدن. همیشه هم استرس دارن.
بعضی آدما ولی انگار که دارن تخته نرد بازی می کنن، یعنی منتظر تاس می شن و یه کوچولو فکر می کنن و بعدش
یه حرکت.
این آدما وقت بازی لبخند می زنن.
ولی برای یه سری از آدما این بازی مثل چهار برگ میمونه. چند تاقانون خیلی ساده داره و اصلأ هم جای مانور و ابتکار و از این حرفا نیست . این زندگی هم دیگه زیادی بی تفاوت میگذره.
شطرنج بازی کردن خسته ام کرده. دوست دارم یه کمی هم روی تاس خوب حساب کنم.
۱۳۸۶ مهر ۹, دوشنبه
گوشه رستوران هتل کوچکی در یکی از شهرهای دور افتاده آلمان نشسته ام، صاحب هتل که خیلی اتفاقی ایرانی از آب در آمده یک چراغ مطالعه همین گوشه برای این دخترک ایرانی که کمی هم عجیب و غریب به نظر می رسد فراهم کرده که مجبور به روشن کردن چراغهای رستوران نشود. دو ساعتی پیش از هتل زدم بیرون، قدمکی زدم و بعد داخل یک پیتزا فروشی شدم که از بقیه شلوغ تر بود به این معنا که دو تا از میزها پر بود. به محض نشستن متوجه موقعیت خیلی جالبم شدم.
این شهر اینقدر کوچک است که همه فهمیدند مسافری وارد رستوران شده و وقتی در جواب سؤالی گفتم که ایرانی هستم، مرد جوانی به خنده گفت: ایران کجا، زکنهایم کجا؟
من هم خندیدم، به او نگفتم تا اینجا آمده ام که بلکه یک امشب جایم را پیدا نکنی، طفره رفتم و به او نگفتم که از خانه ام بیرون آمده ام که فکری را از سرم بیرون کنم. الان هم طفره می روم . شروع به نوشتن کردم که تولدت را تبریک بگویم ولی می ترسم مبادا باد به گوشت برساند.دوست ندارم بشنوی، حتی دلم میخواهد فکر کنی فراموش کرده ام تاریخ تولدت را. از دیروز تا به حال صورتک یاهو را هی خاموش و روشن می کنی، منتظر تبریکی؟؟
تولدت مبارک. برایت آرزوی بهترین ها را دارم. این را به تو نمی گویم، لزومی هم ندارد ولی کسی که به آرزوهای ملت رسیدگی می کند، این پرونده را به جریان انداخته است.
این شهر اینقدر کوچک است که همه فهمیدند مسافری وارد رستوران شده و وقتی در جواب سؤالی گفتم که ایرانی هستم، مرد جوانی به خنده گفت: ایران کجا، زکنهایم کجا؟
من هم خندیدم، به او نگفتم تا اینجا آمده ام که بلکه یک امشب جایم را پیدا نکنی، طفره رفتم و به او نگفتم که از خانه ام بیرون آمده ام که فکری را از سرم بیرون کنم. الان هم طفره می روم . شروع به نوشتن کردم که تولدت را تبریک بگویم ولی می ترسم مبادا باد به گوشت برساند.دوست ندارم بشنوی، حتی دلم میخواهد فکر کنی فراموش کرده ام تاریخ تولدت را. از دیروز تا به حال صورتک یاهو را هی خاموش و روشن می کنی، منتظر تبریکی؟؟
تولدت مبارک. برایت آرزوی بهترین ها را دارم. این را به تو نمی گویم، لزومی هم ندارد ولی کسی که به آرزوهای ملت رسیدگی می کند، این پرونده را به جریان انداخته است.
۱۳۸۶ مهر ۸, یکشنبه
اعتراف
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هستم
حسین پناهی
۱۳۸۶ مهر ۵, پنجشنبه
من تسلیم شدم، باختنم را قبول کردم. تو که همیشه مرا بازنده می دیدی، مدتی است که خودم هم مجبور به پذیرفتنش شده ام.
با تمام قدرت می جنگی که باخت را قبول نکنی ولی به خودت که میایی، می بینی تو در بازی شرکت کرده ای که دوستش نداری، از اول جنگ را شروع کردی که بازی را تمام کنی. پس سپرت را می اندازی ومی گویی که این بازی را دوست نداری. کسی که از زمین خارج شود بازنده است و این قاعده دیر یا زود شامل حال تو هم می شود. حالا از این فکر که کم آوردی و جا خالی دادی، خلاصی نداری.
می بینی؟ من این بازی را قبل از شروع باخته بودم، از همان لحظه که از خودم به آنچه تو از من می دیدی اکتفا کردم.
هنوز هم تفکیک رهای واقعی و تصویرش در تو برایم سخت است.
یک سال شده که از دیدنت اجتناب می کنم، دوست دارم خشمم را بفهمی و باور کنی برای ته مانده غرورم حاضر شده ام حتی بهای سنگین از تو بریدن را هم بپردازم.
تو ولی غیبتم را، از چشم تو پنهان شدنم را حتی، نشانه دیگری ازعشق درمان نشده ام می بینی. در یک کلام نه خشمم که عجزم را می بینی.
شوخی بدی است و دردناک اینجاست، گاهی شک می کنم کداممان رها را بهتر شناخته ایم؟
من یا تو؟
با تمام قدرت می جنگی که باخت را قبول نکنی ولی به خودت که میایی، می بینی تو در بازی شرکت کرده ای که دوستش نداری، از اول جنگ را شروع کردی که بازی را تمام کنی. پس سپرت را می اندازی ومی گویی که این بازی را دوست نداری. کسی که از زمین خارج شود بازنده است و این قاعده دیر یا زود شامل حال تو هم می شود. حالا از این فکر که کم آوردی و جا خالی دادی، خلاصی نداری.
می بینی؟ من این بازی را قبل از شروع باخته بودم، از همان لحظه که از خودم به آنچه تو از من می دیدی اکتفا کردم.
هنوز هم تفکیک رهای واقعی و تصویرش در تو برایم سخت است.
یک سال شده که از دیدنت اجتناب می کنم، دوست دارم خشمم را بفهمی و باور کنی برای ته مانده غرورم حاضر شده ام حتی بهای سنگین از تو بریدن را هم بپردازم.
تو ولی غیبتم را، از چشم تو پنهان شدنم را حتی، نشانه دیگری ازعشق درمان نشده ام می بینی. در یک کلام نه خشمم که عجزم را می بینی.
شوخی بدی است و دردناک اینجاست، گاهی شک می کنم کداممان رها را بهتر شناخته ایم؟
من یا تو؟
۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه
دارم میرم ایران. کسی چیزی نمیخواد براش بیارم؟ کسی چیزی نمیده ببرم ایران؟ فقط از قبل گفته باشم، خودتونو نمی برم و کسی رو هم نمی تونم بیارم.
سه روز اخیر خیلی زود گذشت، تمیز کردن این کلبه محقر و جمع کردن وسائلم به اضافه ثبت نام ترم آینده و تعیین موضوع پروژه ام که بعد از برگشتنم باید شروع کنم یک طرف، حتی نتونستم از فیلم دیدن بگذرم. همه اینا رو اجرا کردن به صورت همزمان ، از قابلیت های جدید من محسوب میشه. راستی به همه اینا باید کادو تولد خریدن برای چهارتا دوست خیلی خوب رو هم اضافه کنم که خودش خیلی وقتگیر بود.
ولی من هنوز قانع نشدم که مردادی بودن اغلب دوستان خیلی نزدیکم فقط اتفاق باشه، بیشتر شبیه یه تبانی برای ضربه زدن به تعادل اقتصادی شخص بنده به نظر میرسه. یه جور براندازی نرم با برنامه ریزی قبلی باید باشه.
پ.ن: من فکر می کردم حداقل تو فیلمها آدمهای بد عاقبت به خیر نمیشن. یعنی خلافکارها از چنگ قانون نمیتونن فرار کنن و خیانتکارها یا پشیمون میشن یا بهشون خیانت میشه ولی Match point همه این فکر و خیالها رو نقش بر آب کرد. به نظرم جالب بود، فیلم خیلی غیرمعمولی تموم شد.
توی فیلم About a boy هم یه جمله بود که خیلی دوستش داشتم:
No man in an Island.
ولی همه آدما دارن سعی می کنن که جزیره باشند چون آسونتره.
سه روز اخیر خیلی زود گذشت، تمیز کردن این کلبه محقر و جمع کردن وسائلم به اضافه ثبت نام ترم آینده و تعیین موضوع پروژه ام که بعد از برگشتنم باید شروع کنم یک طرف، حتی نتونستم از فیلم دیدن بگذرم. همه اینا رو اجرا کردن به صورت همزمان ، از قابلیت های جدید من محسوب میشه. راستی به همه اینا باید کادو تولد خریدن برای چهارتا دوست خیلی خوب رو هم اضافه کنم که خودش خیلی وقتگیر بود.
ولی من هنوز قانع نشدم که مردادی بودن اغلب دوستان خیلی نزدیکم فقط اتفاق باشه، بیشتر شبیه یه تبانی برای ضربه زدن به تعادل اقتصادی شخص بنده به نظر میرسه. یه جور براندازی نرم با برنامه ریزی قبلی باید باشه.
پ.ن: من فکر می کردم حداقل تو فیلمها آدمهای بد عاقبت به خیر نمیشن. یعنی خلافکارها از چنگ قانون نمیتونن فرار کنن و خیانتکارها یا پشیمون میشن یا بهشون خیانت میشه ولی Match point همه این فکر و خیالها رو نقش بر آب کرد. به نظرم جالب بود، فیلم خیلی غیرمعمولی تموم شد.
توی فیلم About a boy هم یه جمله بود که خیلی دوستش داشتم:
No man in an Island.
ولی همه آدما دارن سعی می کنن که جزیره باشند چون آسونتره.
۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۱۳, شنبه
روزهایی هستند که به نظر ابری نمی رسند، آن دور دورها آفتابی، ستاره ای چیزی روشن است.در این روزها من خیلی آرام، قدم به قدم به هدفم نزدیکتر میشوم. به اطراف نگاه می کنم و می بینم که حتی آرزوهایم نزدیک شده اند پس به آرزوهای جدید فکر می کنم. به گذشته فکر می کنم و خدا را صد بار به خاطر نبودنت و رفتنت شکر می کنم.
اگرحرف از جدا شدن نمی زدی، مگر من از تو و دنیای کوچک اطرافمان جدا می شدم؟ کی می توانستم اینهمه دور از تو، هر روز را با فکر انجام دادن کاری به جز برگشتن پیش تو شروع کنم. همان چند وقتی که تازه اینجا آمده بودم و نمی دانستم تو مدتهاست از من دوری، هر قدمی که اینجا بر می داشتم برای فیصله دادن قضایا و هر چه زودتر برگشتنم بود.
خلاصه این روزها دوست دارم با فریاد به خودم و همه اعلام کنم: من از ته ته دلم خوشبختم. برای خوشبختی بهانه نمی خواهم، تو را هم لازم ندارم.
روزهای دیگری هستند که تاریکند، هر چه دنبال شمعی، چراغی، چیزی بگردی پیدا نمی کنی. در این روزها تند و تند پلک می زنم بلکه منظره روبرویم عوض شود. از خودم می پرسم من اینجا این همه دور از تو و خانه امنم چه می کنم؟ای داد و بیداد. دنبال آرزوی خودم آمده ام یا آرزوهای کسی دیگری؟ شاید مادرم! خودم که به جز تو آرزویی نداشتم. از این بابت مطمئنم، سالها بود هر وقت کسی آرزویش یا هدفش( فرقی نمی کند، من هدف به آرزوهایی می گویم که کوچکترند) را می گفت و از من می پرسید جوابم هیچ بود. هر چه می گشتم به جز تو چیزی برای خواستن پیدا نمی کردم ولی نمیشد این را برای کسی توضیح داد که!
من که سالها به جز به تو رسیدن برای چیزی تلاش نکرده بودم، پس چطور به اینجا رسیدم؟ این راه نزدیک شدن به تو نیست که! آسمان این روزها برای همین تاریک است، چون من راه را اشتباه آمده ام و در این مسیر قدم به قدم از تو دور می شوم. در این روزها حتی یک ذره هم خوشبخت نیستم و برای از خواب بیدار شدن هم دلیلی پیدا نمی کنم.
اصلآ بدون تو روزها نمی گذرد.
روزهایی که دم به دم به طور نامنظم جا عوض میکنند باعث شده اند من هم مثل تابستان اینجا شوم. هر روز که بیرون می روی باید یک طیف کامل لباس برداری، هوا بین ده درجه تا سی درجه متغیر است. و من هر روز حواسم هست به این عوض شدن روزها. می دانم که ماندگار نیستند.
آرزوی بعدی بیشتر شدن روزهای آفتابی است.
اگرحرف از جدا شدن نمی زدی، مگر من از تو و دنیای کوچک اطرافمان جدا می شدم؟ کی می توانستم اینهمه دور از تو، هر روز را با فکر انجام دادن کاری به جز برگشتن پیش تو شروع کنم. همان چند وقتی که تازه اینجا آمده بودم و نمی دانستم تو مدتهاست از من دوری، هر قدمی که اینجا بر می داشتم برای فیصله دادن قضایا و هر چه زودتر برگشتنم بود.
خلاصه این روزها دوست دارم با فریاد به خودم و همه اعلام کنم: من از ته ته دلم خوشبختم. برای خوشبختی بهانه نمی خواهم، تو را هم لازم ندارم.
روزهای دیگری هستند که تاریکند، هر چه دنبال شمعی، چراغی، چیزی بگردی پیدا نمی کنی. در این روزها تند و تند پلک می زنم بلکه منظره روبرویم عوض شود. از خودم می پرسم من اینجا این همه دور از تو و خانه امنم چه می کنم؟ای داد و بیداد. دنبال آرزوی خودم آمده ام یا آرزوهای کسی دیگری؟ شاید مادرم! خودم که به جز تو آرزویی نداشتم. از این بابت مطمئنم، سالها بود هر وقت کسی آرزویش یا هدفش( فرقی نمی کند، من هدف به آرزوهایی می گویم که کوچکترند) را می گفت و از من می پرسید جوابم هیچ بود. هر چه می گشتم به جز تو چیزی برای خواستن پیدا نمی کردم ولی نمیشد این را برای کسی توضیح داد که!
من که سالها به جز به تو رسیدن برای چیزی تلاش نکرده بودم، پس چطور به اینجا رسیدم؟ این راه نزدیک شدن به تو نیست که! آسمان این روزها برای همین تاریک است، چون من راه را اشتباه آمده ام و در این مسیر قدم به قدم از تو دور می شوم. در این روزها حتی یک ذره هم خوشبخت نیستم و برای از خواب بیدار شدن هم دلیلی پیدا نمی کنم.
اصلآ بدون تو روزها نمی گذرد.
روزهایی که دم به دم به طور نامنظم جا عوض میکنند باعث شده اند من هم مثل تابستان اینجا شوم. هر روز که بیرون می روی باید یک طیف کامل لباس برداری، هوا بین ده درجه تا سی درجه متغیر است. و من هر روز حواسم هست به این عوض شدن روزها. می دانم که ماندگار نیستند.
آرزوی بعدی بیشتر شدن روزهای آفتابی است.
۱۳۸۶ مرداد ۱۱, پنجشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه
کاش میشد دنیا چند روزی به من مرخصی میداد! منظورم اصلأ رفتن به تعطیلات بعد از امتحانات و از این مرفه بازیها نیست.فقط دلم میخواست خیلی ساده عقربه های ساعت همینجا می موندند، فقط برای دو روز. من یک عالمه فیلم ندیده دارم و توان امتحان دادن هم ندارم. آقایون امتحانات به من دو روز امان بدین!!!!
( البته "ات" برای صیغه جمع مؤنث استفاده میشه ولی امتحان رو من نمیتونم جزو جنس لطیف محسوب کنم).
قول میدم بیشتر از دو روز طول نکشه، بعدش هم مثل دخترای خوب میشینم سر درس و مشقم.
ولی....... اگر بشه سه روزش کنید که عالی میشه!
پ.ن: مرخصی ندادن بهم، جمعه امتحان دارم :(
( البته "ات" برای صیغه جمع مؤنث استفاده میشه ولی امتحان رو من نمیتونم جزو جنس لطیف محسوب کنم).
قول میدم بیشتر از دو روز طول نکشه، بعدش هم مثل دخترای خوب میشینم سر درس و مشقم.
ولی....... اگر بشه سه روزش کنید که عالی میشه!
پ.ن: مرخصی ندادن بهم، جمعه امتحان دارم :(
۱۳۸۶ مرداد ۲, سهشنبه
هیچ می دانی من سخت ترین جدایی را وقتی با تو بودم تجربه کرده ام؟ وقتی ساکت کنارت می نشستم و نگاهت می کردم وقت حرف زدنت.همان روزهایی که هنوز همه چیز سر جایش بود و ما بعضی غروبها از خانه بیرون می زدیم که دوباره و دوباره شهری را که خیلی دوست دارمش، مرور کنیم.
آن غروبها گاهی در خودم بغض می کردم از غصه دانستن اینکه این غروبها بی انتها نیستند و تمام میشوند .
ترس رفتن تو و چشم انداز نبودنت ، حتی وقتی پیشم می نشستی ترکم نمی کرد.
بچه که بودم هرگزبزرگتری را به بازیهایم دعوت نکردم ،می دانستم که این دنیای شیرین، خیالی است و پایدار نیست ولی با این وجود تسلیم وسوسه ادامه دادن بازیهایم می شدم. این بارهم بازی کردم، با علم به بیهودگی اش بازی کردم. پشیمان نیستم از شروع کردنش فقط کاش آنروزها از بازی بودنش مطمئن نبودم، دیگر با تو که بودم حداقل بغضم نمی گرفت.
راستی تو هم تسلیم وسوسه بازی کردن شده بودی؟ یا خیلی ساده حتی یک لحظه هم به من و این بازی فکر نکردی؟ اصلأ تمام این سالها مرا در کنارت می دیدی؟
۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه
۱۳۸۶ تیر ۲۶, سهشنبه
۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه
۱۳۸۶ تیر ۱۹, سهشنبه
خانم ناله از دوستان نزدیک من است. اینقدر نزدیک که مدتهاست با هم سفر می کنیم، مهمانی می رویم، با هم درس می خوانیم و خلاصه با هم زندگی می کنیم. به نظرم دوست خیلی خوبی نیست ولی به قدری به او عادت کرده ام که هر جا دعوت می شوم او را با خودم می برم که به مذاق خیلی ها خوش نمی آید.نه که دختر بدی باشد ها، فقط همیشه ناراحت است، همیشه از وضع موجود ناراضی است.
هر روز هوس چیزی را می کند که نیست، مثلأ هر روز برایم از غم غربت می نالد و می گوید که می خواهد به خانه شان برگردد. طوری اشک می ریزد و ناله می کند که باور می کنم. وقتی که به خانه می رسد چند روزی خوشحال است ولی ناگهان می فهمد که در خانه شان هم می شود چیزی پیدا کرد که بابتش غصه خورد و علاوه بر این کاری از دستش بر نمی آید تا وضع خانه را که حالا به نظرش آشفته می آید سامان دهد.این فقط یک مثال بود.حالا بگذریم که من هر روز تلاش می کنم به او بقبولانم که زندگی اینقدر هم سخت نیست، پیچیده نیست.
قسمت سخت ماجرا از جایی شروع میشود که روزگار هم بازی اش بگیرد وروی کمی بد اخلاقش را نشان دهد، آنروز دلداری دادن دو نفر نفس گیر می شود. انرژی زیادی می طلبد که گاهی ندارم. آنوقت است که بیخیال می شوم و عنان زندگی را می دهم به دست خانم ناله. با او همدلی می کنم . همدردی می کنم و اگر کسی به دادمان نرسد بیرون آمدنمان از گردابی که داخلش شده ایم ممکن نیست. امیدوارم که خدا همیشه یک نفر را به موقع برای کمک بفرستد.
۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه
:به صورت آزمایشی اسباب کشی کردم به این آدرس
http://www.zemzeme-azad.blofa.com/
باشد که وبلاگ نویسی بر ما آسان شود
آمین
http://www.zemzeme-azad.blofa.com/
باشد که وبلاگ نویسی بر ما آسان شود
آمین
۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه
من زنی را می شناسم که ترسو نیست، تنهایی را دوست ندارد و وقتی برای تلف کردن ندارد. این زن تو را دوست ندارد ولی همانی است که تو می پسندی.
او قبلأ زن دیگری بود، از دست دادن تو وحشت بزرگش بود، در تنهاییش به تو نزدیکتر بود و به همین دلیل تنهاییش را دوست داشت و برای تو و یادت همیشه وقت داشت.
او قبلأ زن دیگری بود، از دست دادن تو وحشت بزرگش بود، در تنهاییش به تو نزدیکتر بود و به همین دلیل تنهاییش را دوست داشت و برای تو و یادت همیشه وقت داشت.
زیبا نبود ولی کسی که در آیینه میدید گویا صورت شیرینی داشت که تو خیلی دوست داشتی و اصلأ به خاطر نمیاورم که نظر خودش چه بود. امروز ولی شاهد تلاش بیحاصلش برای پیدا کردن هر گونه ردی از شیرینی و طراوت بودم.
زندگی زن خیلی سریع می گذرد،برای صرف صبحانه نمی نشیند و هر روز حتی اگر عجله برای رسیدن به جایی نداشته باشد سعی می کند اولین قطار ممکن را سوار شود. درس می خواند، به صورت فشرده فیلم می بیند بس که وقت کم دارد و حرف می زند حتی وقتی که موزیک گوش می کند چون اگر ساکت بماند حتی برای لحظه ای، یاد تو می افتد و هر چه که نیست، دور است.
دیوار دیگری هم به چهار دیواری اش اضافه کرده که جنس اش به گمانم از یخ باشد چون هم سرد است و هم از یک طرف می توان طرف دیگر را دید و حالا این دیوار جدید را خیلی دوست دارد چون وقتی که کسی حواسش نیست پشت اش مینشیند و دنیا را نگاه می کند، فقط نگاه می کند. اینجا تنها جاییست که حتی اگر فیلم و درس و موزیک هم نباشد، اصلأ مهم نیست چون کس دیگری پایش را آنجا نمی گذارد حتی تو.
زنی که قبلأ او بود گاهی به او سری می زند ولی با استقبال روبرو نمی شود.... تو زن قبلی را دوست نداشتی، همین است که منهم الان دوستش ندارم. نمی دانم ممکن است این زن جدید را دوست داشته باشی؟ شبیه آن شده که تو می خواستی ها......
الان به تو احتیاج دارد چون من دوستش ندارم و اطرافیانش هم زن قبلی را ترجیح می دهند،
تو دوستش داشته باش!
۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه
سفر
برای اولین بار امشب حسی را که تا به حال فقط به مدد الکل تجربه کرده بودم رو با سیگار و چای و موزیک پیدا کردم، البته پیشرفتی در جنبه اخلاقی ماجرا صورت نگرفت چون به نظرم سیگار و الکلی رتبه مشابهی در لیست نبایدهای بچه های خوب و ..... دارد، بگذریم که من در راستای سیگار کشیدنم با مخالفتهای محکمتری روبرو شدم ( اینجا واژه محکم با آگاهی انتخاب شده است،مخالفتش کمی درد داشت) و همین حال امشبم دلیل نوشتن دلتنگیم برای کسی شد که هرگز این خط خطی ها را نخواهد خواند. پس هر چه که جرأت گفتنش را مدتهاست ندارم اینجا می نویسم
شاید امشب بخوابم و صبح که بیدار می شوم فایل حجیمی از ذهنم پاک شده باشد که هنوز مطمئن نیستم از لزوم پاک کردنش، انگارکه منتظر پاک شدن اتفاقی اش باشم ولی با یک حس عجیب شیطنت آمیز می خواهم حتی در صورت اتفاقی پاک شدن این فایل بک آپی داشته باشم که روزهای پریشانی را پریشان تر کند.
عزیزم دلم هنوز تنگ می شود، باور می کنی؟ می دانم که حتی نمی توانی تصورش را بکنی که من با این همه مانع که تو و دوری ایجاد کردید هنوز اینطور بی اختیار دوستت داشته باشم. فقط تو نیستی که باور نمی کنی، باورش برای خودم هم آسان نبود اگر نمی دیدم که در روزگاری که هر روز همه برای تکرار دیروزهایمان عجله داریم هر طور شده برای تو و فقط تو وقتی پیدا میکنم به جز همراهی ات در خیابان ها و قطارها و حتی غذاخوری دانشگاه .دیروز با دوستی حرف زدم که از من دزدیده ای، البته هنوز نه کاملأ یا شاید چون خیلی کم فرصت دیدارش دست می دهد ، دور شدن از او را هم باور نکرده ام. نمی دانم او را برای دوستی خودت می خواستی یا خیلی ساده برای پاک کردن قطعه دیگری از گذشته ام، چون از معدود دوستان قدیمی تر از تو بود! گفت که هنوز با هم سفر می کنید. فقط خیلی ساده تو همراهت را عوض کرده ای! اینبار رها با تو نیست، شاید هم به خودت و دیگران گاه می گویی خودش خواست که برود.
حالا تو با هر همراهی (می دانم که دیگر برایت فرقی نمی کند) به همان سفر همیشگی مان می روی و من تنها می روم بارسلونا را که همیشه رویای دیدنش را داشتم، ببینم و به خودم بگویم که حتی بارسلونا هم خیلی قشنگ نیست اگر در دلت تنها باشی. آنجا هواهنوز تابستانها گرم است؟ کنار دریا صدای موج هنوز می آید؟ برای این می پرسم که موجهای دریای مدیترانه صدایی نداشت و حتی هوا گاهی از سرما یخ می بست! معیار جالبی است برای دیدن تفاوتهایمان. چون شرط می بندم آنجا هوا آنقدر خوب بوده که مثل همیشه سر برگشتن نداشته ای رفیق.
۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه
اصرار می کنم پس هستم
خیلی وقته که اینجا ننوشتم در صورتیکه به خودم قول داده بودم گاهی خودمو اینجا یادداشت کنم که بتونم هر از چندی خودمو مرور کنم چون برام جالبه بدونم این تحولی که همه ازش حرف میزنند در مورد من هم صورت می گیره؟ و اگر جواب مثبت باشه چقدر زمان لازم داره؟
الان دیگه بعد از تنبلی طولانی مدتم عزمم رو جزم کردم که دیروز رو اینجا ثبت کنم البته که دیروز یه روزی بود مثل همه روزا فقط اینکه هر چی من دیشب درموردش نوشته بودم به مدد بلاگر عزیز در چشم به هم زدنی پرید و برای من که خیلی کند فارسی تایپ می کنم این اتفاق بس موجب ملال شد به طوریکه تجدید نوشته ها تا صبح امروز به تعویق افتاد
دیروز نمره قبولی درسی رو گرفتم که خیلی نا امیدانه منتظرش بودم و به عنوان جایزه کفش خیلی خوشگلی رو که برام یک سایز بزرگه خریدم (سایز پای من همیشه پیدا نمی شه و در ضمن این کفش رو نصف قیمت واقعیش خریدم) . البته علاوه بر کفشم به عنوان جایزه یک عالمه وعده هم به خودم دادم مثل دولت مهرورز دکتر احمدی نژاد
دیشب مهمونی تولد یکی از دوستان بود و بعداز کلی دربدری کشیدن برای خریدن کادو وقتی رسیدم خونه آرزو کردم که این دوست یک روز دیگه به دنیا آمده بود. اصلأ به فکرم نرسید که کاش مهمونی تولد یک روز دیگه بود چون از دید یک آلمانی این فکر خیلی اجرایی نیست پس برای ایرانی که اینجا به دنیا اومده اصلا قابل اجرا نیست
دیشب طی مهمونی و بعدش نزدیک بود در سیلاب اشک یک عاشق جوان غرق بشم که البته لازم به ذکر نیست این عاشق اشک ریز دختر بود و گریه کردنش هم اجتناب ناپذیر چون متأسفانه عاشق کسی شده که وابستگی شدید عاطفی براش مثل یک شوخی می مونه که بعد از مدتی کم کم ترسناک و دست و پا گیر میشه. البته منظورم این نیست که پسرک دوست داشتن رو بلد نیست یا که مهربون نیست! فقط این رابطه مرزها رو رد کرده از دید اون. فقط اشکال ماجرا اینجاست که همین آدم در عرض دو سال توی دل و دنیای یه آدم دیگه جای تمام عوامل فیلم رو گرفته حتی کارگردان! البته اگه زندگی روساده ساده مثل یک فیلم در نظر بگیریم
دیشب آرزو کردم کاش میشد آدم برای زندگیش و دنیاش یه فیلمساز خوب باشه و به هر کسی نقشی رو بده که از عهده اش بر می آد و نقشی رو به بازیگری که این نقش براش بی مفهومه نسپره...... مگر اینکه اون بازیگر خیلی برای بدست آوردن اون نقش خاص تلاش کنه. اینو به عنوان استثننا نوشتم چون میدونم همه ازش استفاده می کنن و داستان دوباره تکرار میشه چون بازیگره از اصرار کردنش بد جوری پشیمون می شه!!! چون قبل از بدست آوردن نقش نمی دونسته برای چی دوندگی میکنه فقط می دونسته که اون نقشو بهش نمی دن که خودش دلیل محکمیه برای بدست آوردنش
الان دیگه بعد از تنبلی طولانی مدتم عزمم رو جزم کردم که دیروز رو اینجا ثبت کنم البته که دیروز یه روزی بود مثل همه روزا فقط اینکه هر چی من دیشب درموردش نوشته بودم به مدد بلاگر عزیز در چشم به هم زدنی پرید و برای من که خیلی کند فارسی تایپ می کنم این اتفاق بس موجب ملال شد به طوریکه تجدید نوشته ها تا صبح امروز به تعویق افتاد
دیروز نمره قبولی درسی رو گرفتم که خیلی نا امیدانه منتظرش بودم و به عنوان جایزه کفش خیلی خوشگلی رو که برام یک سایز بزرگه خریدم (سایز پای من همیشه پیدا نمی شه و در ضمن این کفش رو نصف قیمت واقعیش خریدم) . البته علاوه بر کفشم به عنوان جایزه یک عالمه وعده هم به خودم دادم مثل دولت مهرورز دکتر احمدی نژاد
دیشب مهمونی تولد یکی از دوستان بود و بعداز کلی دربدری کشیدن برای خریدن کادو وقتی رسیدم خونه آرزو کردم که این دوست یک روز دیگه به دنیا آمده بود. اصلأ به فکرم نرسید که کاش مهمونی تولد یک روز دیگه بود چون از دید یک آلمانی این فکر خیلی اجرایی نیست پس برای ایرانی که اینجا به دنیا اومده اصلا قابل اجرا نیست
دیشب طی مهمونی و بعدش نزدیک بود در سیلاب اشک یک عاشق جوان غرق بشم که البته لازم به ذکر نیست این عاشق اشک ریز دختر بود و گریه کردنش هم اجتناب ناپذیر چون متأسفانه عاشق کسی شده که وابستگی شدید عاطفی براش مثل یک شوخی می مونه که بعد از مدتی کم کم ترسناک و دست و پا گیر میشه. البته منظورم این نیست که پسرک دوست داشتن رو بلد نیست یا که مهربون نیست! فقط این رابطه مرزها رو رد کرده از دید اون. فقط اشکال ماجرا اینجاست که همین آدم در عرض دو سال توی دل و دنیای یه آدم دیگه جای تمام عوامل فیلم رو گرفته حتی کارگردان! البته اگه زندگی روساده ساده مثل یک فیلم در نظر بگیریم
دیشب آرزو کردم کاش میشد آدم برای زندگیش و دنیاش یه فیلمساز خوب باشه و به هر کسی نقشی رو بده که از عهده اش بر می آد و نقشی رو به بازیگری که این نقش براش بی مفهومه نسپره...... مگر اینکه اون بازیگر خیلی برای بدست آوردن اون نقش خاص تلاش کنه. اینو به عنوان استثننا نوشتم چون میدونم همه ازش استفاده می کنن و داستان دوباره تکرار میشه چون بازیگره از اصرار کردنش بد جوری پشیمون می شه!!! چون قبل از بدست آوردن نقش نمی دونسته برای چی دوندگی میکنه فقط می دونسته که اون نقشو بهش نمی دن که خودش دلیل محکمیه برای بدست آوردنش
۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۲۱, شنبه
این جملات بعد از یک روز خیلی پر تنش نوشته شده، اینجا می نویسم که دوباره بخونمشون
قسمتی که من باید در موردش حرف می زدم تموم شد، این مرحله هم ختم به خیر شد و من حالا یک قدم به هدفی که هنوز نمی دونم چیه نزدیک شدم. الان بقیه همگروهیها دارند در مورد پروژه حرف میزنند و من دارم می نویسم، دیگه نمی خوام گوش کنم
خیلی آروم شدم به همین دلیل می خوام با خودم کنار بیام که چرا دو شب اخیر رو اصلأ نخوابیدم. به خاطر اضطراب روزهای آخر تحویل دادن پروژه یا به خاطر هیجان حرف زدن با کسی که دلم می خواست تو بود ولی نیست یا اینکه به خاطر تویی که دارم سعی
میکنم به خودم بقبولانم که دیگه رفتی. تو چی فکر می کنی؟ به نظرم ملغمه ای از همه اینا علاوه بر اینکه تا بیست و دو روز دیگه دارم می آم جایی که اصلأ یادم نمی آد بدون تو چه شکلی بود. الان دیگه وقتشه که باور کنم همه چی تموم شده و اینبار مثل همیشه نیست، دیگه شروع دوباره هم ممکن نیست.خیلی سخته ، حتمأ تو هم این روزا رو تجربه کردی ولی برای تو هم اینقدر طولانی شد؟
می دونم که نه! چون تو هیچ وقت معنی تسلیم رو یاد نگرفتی و مثل من برای خودت اونی که دوست داری رو غیر ممکن تعریف نکردی، اینهم نتیجه اش ! اگه تسلیم می شدی الان پیش من بودی، نمی رفتی یا حداقل اونجا که بودی صبر می کردی تا منم برسم
همینکه الان نیستی و دیگه بر نمی گردی یعنی که تو هیچ وقت قبول نکردی که اون رفته و تو راهی نداری جز اینکه به من قناعت کنی ! ولی منوببین! نشد، نتونستم قبول نکنم، نه که سمج نبودم، بودم ولی پشتکار تو ازسما جت من هم بیشتر بود. تو طوری به رویاهات وصل بودی که من مجبور شدم از تو ببرم، مسخره است، نه؟
تو رفتی دنبال رویای خودت و حالا دیگه برای من رویا شدی ولی من واقعی بودم اگر می خواستی. باور کن
۱۳۸۵ بهمن ۱۱, چهارشنبه
نمی دونم برخورد از نوع سوم با هندی ها چرا اینقدر سخته ! من یک پروژه دارم با این جماعت که به حول و قوه الهی داره به آخر
می رسه ولی واقعأ بیچاره شدم توی این سه ماه اخیر. فکر می کنم حساسیتم نسبت به فیلم هندی به سمت بینهایت میل کرده، ضمن اینکه هر گونه احساسات نژاد پرستانه رو محکوم می کنم در عین حال معتقدم که تمام تلاشم را درجهت برقراری روابط حسنه کرده ام ولی نتیجه ای حاصل نگردیده است
اشتراک در:
پستها (Atom)
